به نظرم «تعرف الاشیا باضدادها» خیلی خوب کار میکند. هر چند، که در دل آن نوعی تنبلی جا خوش کرده باشد. یعنی چه؟ یعنی اگر از کسی بپرسی: خوبی چیست؟ در جواب میگوید: چیزی که بد نباشد، خوب است! اینطور سراغِ ضدِ هر تعریفی رفتن، باعث میشود آدم خودش را از هر فلسفه و منطقی خلاص کند.ولی، این عبارت با همهی سادگی و تنبلی که دارد؛ همچنان معتقدم خوب کار میکند! میدانی، یک سری احوال، عواطف انسانی یا هر چیز دیگری که بخواهی اسمش را بگذاری، نمیشود درست و حسابی وصف و تعریف کرد. احتمالاً به همین خاطر است که عربها میگویند «وصفالعیش نصفالعیش». اگر بتوانی چیزی را درست تعریف کنی، مابقی راه را شنونده خودش خواهد رفت. خلاصه، حتی اگر «داستایفسکی» هم باشی چیزهایی هست که نمیتوانی درست وصف کنی. انگار همین چیزها، یک «آن» هستند که باید در یک لحظهی خاص بقاپی، وگرنه از چنگت در میرود. مثل گرم کردن شیر است: شیر در یک لحظهی خاص میجوشد، اگر زودتر شعله را خاموش کنی، شیر هنوز ولرم است و اگر از آن موعد خاص بگذرد، میجوشد و اطرافش را به کثافت میکشد.این آسمان و ریسمان بافتنها برای آن بود که بگویم، پر بیراه نیست ما چیزها را به اضدادشان میشناسیم. یعنی، گاهی برای اینکه «آن» و «حال» یک لحظهی انسانی را درست توصیف کنیم ناچاریم سراغ ضدش برویم: کسی که مرگ را فهمیده، میتواند زندگی را معنا کند. اما، مگر میشود مرگ را تعریف کرد؟ بله، اگر زنده نباشی، یعنی مردهای! یعنی کسی که بود، دیگر نیست. اینگونه، در مرگ، زندگی نهفته است. «کسانی» بودهاند و حالا نیستند. همین شده که هر فقدانی اندوهگینم میکند. اما از طرفی زندگی یک گوشهای توی سایهی درخت سپیدار ایستاده و لبخند میزند. چون، زندگی کردن، زنده بودن، دویدن و این سو...
ما را در سایت این سو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: جمعه 15 مهر 1401 ساعت: 8:21